به دوستی میگفتم که: گاهی یه سلسه اتفاقاتِ غیرمنتظرهای میافتن که آدم مطمئن میشه یه دستی داره اینها رو کنار هم میچینه. اون هم گفت: خیلی از اتفاقات اطرافمون همینطوریان. فقط ما نمیبینیم همهشون رو. گاهی که شرایط سخت میشه، روزنۀ امیدی نمیمونه که دلمون رو بهش خوش کنیم، یه دفعه یه سری نشونه رو …
دیشب خونۀ عمهاینا بودیم. دفترچههام رو برداشتم و به یکی از اتاقهای خالی خونه رفتم تا درس متمم رو که بدخط در یک دفترچۀ دیگه نوشته بودم، وارد دفترچۀ اصلیم کنم. یه دفعه شوهرعمهها اومدن و گفتن که “دور همی” ببینیم! تلویزیون در همون اتاق بود :) خب منم صدای آهنگم رو کم کردم و …
این حجم از اتفاقات مهم و جالب را نمیدانم چطور در این پست بگنجانم! این روزها بستری از خیر و خوبی شدهاند و من آنقدر خوشحالم که وصفش نتوان کرد! یاد همان Connecting the dots استیو جابز در آن سخنرانی زیبایش در استنفورد میفتم. نقاطی که وصلشدنشان حس بودن در یک سناریوی ازپیشتعیینشده را به …
سلام عیدتون مبارک :) داشتم به این فکر میکردم که برای شروع متفاوت امسال چه کارهایی باید بکنم. بعد از تحویل سال، که خونواده و عمهاینا رفتن برای گردش و خرید در بندرعباس، من موندم در مقرّ و نوشتم. از چیزهایی که در ذهنم بود برای انجامشون. از عادتهایی که در سال گذشته تا حدودی …
«من انتخابهایم هستم؛ من همان چیزی هستم که انتخاب میکنم. وجود من جمع انتخابهای ارزشی من است.» وقتی بعد از چند روزِ شلوغ و نخواندن کتاب، در کلاس ارتودنسی، سرِ صبح، کتاب سفر زندگی را باز کردم و کمی خواندم، به این چند جمله برخوردم. فکرم را مشغول کرد. مشغولِ تصمیمهایی کوچک که یکدفعه به …
کمی حالواحوالم گرفته شده بود و آمدم که کمی غر بزنم و بنویسم که: گاهی باید اشک ریخت به حال خویش و از این دست حرفها… که خدا را شکر دوستانی دارم که حالم را بهتر میکنند. گاهی کافیست فقط چند پیام بدهند! حالم بهتر میشود. یاد مطلب “واحهای در لحظه” از آقای معلم افتادم …
سلام کمی به خودم و روزهای شلوغ و شکستهایم و موفقیتهایم فکر میکردم. دیدم که این روزها با کمشدن جسارت من در نوشتن همراه شدهاند. تصمیم گرفتم بنویسم. آن هم از امروز. از صبح شروع کنم: با حضور تنی چند از دوستان همدانشکدهایَم دوباره در گروه سحرخیزیای که قبلاً در آن عضو بودم، و …
هیچ چکیدهای موجود نیست زیرااین یک نوشته حفاظت شده است.
چند وقتیست که دیدگاهم نسبت به درد متفاوت شده. کمی فرق کردهام. یاد گرفتهام که درد همیشه بد نیست؛ بلکه گاهی (شاید “همیشه”) درسهایی برایم دارد. که احتمالاً هنوز کلی راه دارم تا بتوانم به آن “همیشه” برسم و درسهایش را تمام و کمال یاد بگیرم. ولی همینقدر کوچک هم برایم امیدبخش است. کمی درکش …
هیچ چکیدهای موجود نیست زیرااین یک نوشته حفاظت شده است.