دیدی گاهی خودت یادت میرود!؟ حواست نیست، ولی گاهی خودت را فراموش میکنی. وقتی دغدغهها زیاد میشوند، سرت شلوغ میشود. گذر روزها به روزمرگی تبدیل میشود. و آنجاست که یکآن به خودت میآیی و میبینی که خودت کمی ناراحت یک گوشه نشسته و منتظر است تحویلش بگیری، ناز و نوازشش کنی و به او توجه …
ساعت ۴:۴۰ دقیقهٔ صبح است. هنوز همهجا تاریک است. موسیقی کمصدایی در حال پخش است و من باز هم حس میکنم دلم گرفته. یاد آخرین صحبتم با حاجآقا احمدی میافتم. همین هفتهٔ اخیر بود که دعوتش کردم به صرف افطار در خوابگاه. آمد و افطار کردیم. دیدم شلوغ است و تا بیاییم و به اصل …
ببین بدون که هر وقت مشکلی سدّ راهت شد، باید پا شی. باید ادامه بدی. بجنگی. مسیر باید طی بشه. با نشستن و صبرِ بیمورد و زیادی، اتفاق خوبی لزوماً نمیفته. باید پا شی. اینطوری نمیشه. تا حرکتی نکنی، نباید انتظار بهبود داشته باشی. شروع به کار و استارتِ حلِّ مشکل رو زدن معمولاً سخته. …
میگفت که: دنیا روزی برای توست و روزی علیه تو. تعجبی هم نداره که فرازونشیب روزگار رو بچشیم. و اگر انتظار داشته باشیم که همهچی عالی پیش بره، دقیقاً جاییست که اشتباه کردهایم. این انتظار غلط رو گاهی با ضرباتی سنگین ممکنه متوجه بشیم! یاد حرف استیو جابز افتادم: Sometimes life hits you in the head with …
گاهی مسیر زندگیام را مرور میکنم، به خواستههایم و هدفهایم فکر میکنم، به اتفاقاتی که برایم افتاده، به مسیری که طی کردهام، به مقصدهایی که رسیدهام… ولی میبینم که نه…! با این که شرایطی که دارم را دوست دارم، ولی میبینم آنطوری که میخواستم نشده. از قضا جوری مسیر برایم عوض شده و هدفهایم تغییر …
مینویسم. نمیدانم این غمِ کوچکی که همراهم است دقیقاً منشأش کجاست. از این آهنگِ “بزن بارانِ” “ایهام” است!؟ از کلی کارِ انجامنشده است؟ از کنسلشدن انجامِ آنهمه کار است!؟ از چیست!؟ باز هم دوست دارم بنویسم. دفترم را برداشتم و نوشتم. ولی دلم راضی نشد. دوست دارم همینجا بنویسم. در این وبلاگ کوچکِ دوستداشتنیام. این …
دوست دارم بنویسم. انگشتانم با شوقی وصفناشدنی به سمت کلیدهای روبهرویم میروند و نوشتن را فریاد میزنند. فقط نمیدانم قرار است چه را بنویسم. فقط میل به نوشتن است و بس. حتی نمیدانم این میل از کجا سربرآورده است! حدس میزنم داشتن حسوحال خوب باعث این اشتیاق است :) گوش دادن به نوای پیانوی Yiruma …
بعد از یکی دو هفتۀ پر کار که اکثرش رو مشغول جشن بودم، این آخر هفته کمی آزادتر شدم و دوست دارم عقبافتادگیهای این چند وقت رو جبران کنم. از کتابِ ناتمام “جستارهایی در باب عشق” که قرار بود تا آخر فروردین تموم بشه و نشد، متممهای نخونده و چندین تَسکِ نوشتهشده در wunderlist در …
از نیمهشبْ گذشته و دقایق کمیست که به اتاقمان آمدهام. بعد از حدود ساعت ۸ که رفتم بیرون برای کمی خرید، کلی تغییر کردهام. جالب است. ولی اخیراً سعیم این است که حتی از کوچکترین اتفاقات اطرافم هم یاد بگیرم؛ هر آنچه را که امکانش هست و ذهن محدودم درک میکند. جلسۀ هفتگی هیئت را در اتاق …