آرشیو برچسب ها: مسیر

خودت باش :)

مصطفی قائمی

خودت باش. خودت را رها کن تا باشد هر آن‌چه که می‌خواهد. بسته‌ای‌اَش که چه!؟ برای کِه؟ مگر قرار است باز هم این لحظات را تجربه کنی؟ مگر باز هم قرار است زندگی کنی؟ مگر این روزها برخواهند گشت؟ در چه حالی؟ منتظر کدامین روز مانده‌ای که این‌گونه روزهایت را برای به پایان رسیدنشان سرمی‌کنی؟ …

حواست هست به هدفت!؟

شروع سایت وردپرسی

خیلی ساده‌ست! گاهی روزها می‌گذرن و نمی‌فهمی. گاهی روزها می‌گذرن و دستاوردت ازشون می‌شه هیچ. روزهای زیادی داریم که خیلی معمولی گذشتن؛ بیدار شدیم، شب خوابیدیم. اگه از خودمون بپرسیم فلان روز پیشرفتی داشتی یا نه، ممکنه حتی یادمون نیاد که اون روز صعود داشتیم یا نزول. که البته روزهایی که در اون‌ها صعودی در …

پلن B نداشته باش، لطفاً

منطقۀ آرامش

قبلاً هم گفتم. ولی امروز دوباره مرور می‌کنمش و دوست دارم مقداری بهش اضافه کنم. می‌خوام بگم که اگه ایده‌ای توی ذهنت داری، اگه حس می‌کنی قراره کاری کنی، اگه هدفی برای رسیدن تو فکرته، خب دقیقاً چرا نمی‌ری سمتش؟ چرا؟ یکی از سخنرانی‌های آرنولد رو، به پیشنهاد رفیقم، نشستم دیدم. همونی که توش می‌گه: …

اگر استاد شدیم…

مسیر

آره. بیشتر از یک ساعت شد. یکی‌یکی رفتن. خانم دکتر باقری اول رفت، دستیارها صدای بشور و بساب‌شون می‌اومد و تموم که شد، خداحافظی کردن و رفتن. ولی ما هنوز نشسته بودیم و حرف می‌زدیم. حتی بابای خانم دکتر باقری که معمولاً تا آخر وقت می‌مونه هم رفت. خانم دکتر از من پرسید که شما …

کمی، فقط کمی اجازه دهیم زندگی کنند

عکاسی از آسمان

دیشب که با او صحبت کردم، می‌خواستم زار بزنم. وقتی تعریف می‌کرد، سرم را پایین انداخته بودم و می‌خواستم بگیم بس کن. کافی‌ست. ولی دوست داشتم خودش را خالی کند. می‌دانی!؟ مرد است دیگر. دوست ندارد گریه کند. نه او و نه من. نگاهش که می‌کردی، انگار با سنگ‌دلیِ تمام دارد تعریف می‌کند. ولی که …

بحث بحثِ اولویت‌هاست

عکاسی از آسمان

دوست دارم بنویسم. صرفاً دوست دارم! جز انگشتان و چشمانم و اعصابِ مربوط به آن‌ها، جزءِ دیگری از بدنم همراهم نیست :| سردرد دارم و مغزم بعد از نوشتنِ کلی خط، فرمانِ سِلِکت‌آل و دیلیت می‌دهد :| و من می‌مانم و صفحه‌ای خالی! ولی دوباره شروع می‌کنم. امیدوارم این‌بار که رهاتر از دفعۀ قبل می‌نویسم، …

بهداد مبینی و من :)

صالح سخندان - بهداد مبینی - مصطفی قائمی

داستان از اون روزی شروع می‌شه که وسط یکی از اولین تجربه‌های کاریم بودم و در حال رسوندنِ لیست فروشِ محصولات مؤسسه‌ای که کارمندش بودم به بعضی از سازمان‌ها و ارگان‌های تهران. نزدیکی‌های پل حافظ، وقتی از خیابون رد می‌شدم، دیدم که عه! بهداد مبینی داره خلاف جهتی که من می‌رم میاد! سلام دادم و …

آرامش | هدف باشه یا چی!؟

کتاب

چند وقتی‌ست که پست‌های حاج‌آقا پناهیان رو توی اینستاگرام دنبال می‌کنم. به نظرم خیلی خوب داره در فضای مجازی فعالیت می‌کنه. با کیفیته همه‌چیش؛ عکس‌نوشته‌ها، فونت‌ها، ویدئوها، متن‌ها و هر اونچه که مربوط بشه به یک پستِ خوب در اینستا. از ظواهر گذشته، مطالبی که در موردش حرف می‌زنه و می‌نویسه هم عالیه. موضوعاتی که …

مصیبت‌های شاغل بودن | به خانم ربیعی

آسمان قم

پیش‌نوشت: این پست را به بهانۀ جواب‌دادن به ایمیل یکی از دوستانم می‌نویسم. متن ایمیل خانم ربیعی: سلام. حالتون خوبه؟؟ چرا انقدر به چیزای مختلف فکر میکنید، چرا هم میخواید نویسنده ی قدرتمندی باشید هم میخواید یکی مثل شعبانعلی باشید هم میخواید عکاس خوبی باشید هم میخواید در زمینه ی کسبو کار حرفی برای گفتن …

من و شعبانعلی، شعبانعلی و شریعتی

آسمان زیبای پل‌دختر

چند وقتی‌ست عنوان بالا در ذهنم می‌چرخد. من را به عمقِ خاطراتم می‌برد و دوباره به امروزم می‌آورد. دردهایم را زیر و رو می‌کند و آن ته‌گرفته‌هایش را به من نزدیک. به این فکر وامی‌داردم که چرا!؟ اصلاً خوب شد این‌گونه شد!؟ یا بهتر بود چند سالِ پیش شروع نمی‌شد این روندی که الان در …