آرشیو برچسب ها: رنج

اون که دیوونه‌م کرد، لایق جنون نبود…

سلام. بعد از چندین ماه دوری اومدم بنویسم. و طبق معمول باید بگم که مدت‌هاست دوست دارم بنویسم و هی نشده. حتی چندباری نوشتم و منتشرش نکردم. ولی ابن‌بار فرق داره! چند نفر از دوستانم گفتن بنویسم و از همین‌جا قول می‌دم بنویسم و منتشرش کنم. ولی این پست، پستی نیست که خوشایند باشه. پستی‌ست …

کمی نوشتن با بغض

کافه فیروزه قم

و بغض؛ آن محرکی که من را کشانده به این‌جا تا بنویسم. به کجا؟ به فیروزه. به همان کافه‌ای که خاطره‌های زیادی از آن دارم. کافه‌ای که گارسون‌بودن را نیز به من چشاند و روزهای معدودی سفارش گرفتم و جارو زدم و ظرف شستم. کافه‌ای که برای دوره‌ای دیگر برایم سیاه‌وسفید شده بود. اما حالا …

دورۀ سوگواری | رهایی از گذشته و امید به آینده

کتاب علم و هنر در دندانپزشکی

نوشتن برام همیشه اولویت داشته. همیشه که می‌گم، یعنی تمامِ وقت‌هایی که می‌تونستم از جام تکون بخورم. مثل الان که ساعت ۲:۰۷ دقیقه‌اس و ما وارد شنبۀ هفتۀ جدید شدیم و چیزی نمونده به ساعتی که باید بکوبم و برم پادگانِ قشنگ‌م؛ پس نوشتن برام اولویت داره. حس خوبی بهم می‌ده. آزاد می‌شم انگار بعدش. …

دیدنِ نیمۀ پرِ لیوان | تلاشی مذبوحانه

آسمانِ آبیِ من

سلام. سلامی از یک مصطفای متفاوت. مصطفایی که لبخندی بر لب ندارد، چشمانش خسته‌اند، کمرش خمیده و کمی دستانش درد می‌کند، موهایش کم‌تر از همیشه هستند، قلب‌ش بیشتر از همیشه فشرده شده، وزن‌ش رکوردش را زده، در دندان‌پزشک‌ترین حالتی‌ست که قبل از این نبوده، نورِ امیدش در کم‌سوترین حالت‌ش است و همین. فکر کنم کافی‌ست …

در باب امید

مصطفی قائمی

می‌دانی چرا این‌جایم!؟ آن‌هم بعد از مدت‌ها ننوشتن و رکود و سستی… شاید بتوانی حدس بزنی. چون دلم لک زده برای نوشتن و بعد از گذر از تمام تجربه‌هایی که در ماه‌های گذشته چشیدم‌شان، فهمیده‌ام چیزی جز علایقم نمی‌تواند زنده نگهم دارد. شاید فکر کنی اغراق می‌کنم، اما اگر دست من بود، لحظه‌لحظۀ زندگیِ خودم …

و آدمی همیشه تنهاست…

نوروز 1401

شاید این تجربه‌ای که هم‌اکنون در حال تجربه‌اش هستم، متفاوت‌ترین تجربۀ تمامِ ۲۷سالی‌ست که زنده بودم و احتمالاً بخش‌هایی‌اش را زنده‌گی کرده‌ام. “متفاوت” شاید بهترین کلمه برای وصف این حال‌وروز باشد. حال‌وروزی که تنهایی آن را پر کرده. نبودنِ همه. خلأ بودنِ آن‌هایی که قرار بود همیشه باشند. آن‌هایی که عهد بسته بودند و آن‌هایی …

مصطفای امیدوار؛ ورژن ۲.

مصطفی قائمی ورژن 2

نمی‌شد ننویسم. دقیقاً یک سال شد. یک سال از عکس بالا می‌گذره و نمی‌تونم حرف‌های الان‌م رو نزنم. منی که مدت‌هاست همه‌چیز رو توی خودم ریختم و ننوشتم، حرف نزدم و کار خاصی نکردم. نه این‌که نخوام؛ بلکه خواستم؛ ولی نه کلمه‌ای رو می‌تونستم بنویسم و نه محرم و مرهمی بود که حرف بزنم و …

مگر همه‌چیز درست‌شدنی‌ست؟

رشد

سال‌های سال بود هر کسی که با من صحبت می‌کرد، گله‌ای داشت، دردی، رنجی، یا مشکلی، بعد از این‌که حرف‌هایش را گوش می‌دادم و با سؤال‌های خوب از نظر خودم، بحث را به جاهای خوبی می‌رساندم، سعی می‌کردم راه حل به او ارائه کنم. یا اگر راه حلی به ذهنم نمی‌رسید، می‌گفتم من نمی‌توانم. باید …

یادت نره چرا شروع کردی…

مسیر

داشتم با رفیقم صحبت می‌کردم و می‌گفتم انگیزه‌ام رو از دست می‌دم و متوقف می‌شم هی. حس می‌کنم نباید مسیرم این نوع سختی‌ها رو بچشونه بهم. نمی‌تونم تحمل کنم بعضی سختی‌های مسیرم رو. رنج‌هایی که فقط مربوط به من نمی‌شن امانم رو می‌بُرَن. یکم فکر کرد و کمی حرف زدیم تا رسید به این نکته …