سلام. بعد از چندین ماه دوری اومدم بنویسم. و طبق معمول باید بگم که مدتهاست دوست دارم بنویسم و هی نشده. حتی چندباری نوشتم و منتشرش نکردم. ولی ابنبار فرق داره! چند نفر از دوستانم گفتن بنویسم و از همینجا قول میدم بنویسم و منتشرش کنم. ولی این پست، پستی نیست که خوشایند باشه. پستیست …
و بغض؛ آن محرکی که من را کشانده به اینجا تا بنویسم. به کجا؟ به فیروزه. به همان کافهای که خاطرههای زیادی از آن دارم. کافهای که گارسونبودن را نیز به من چشاند و روزهای معدودی سفارش گرفتم و جارو زدم و ظرف شستم. کافهای که برای دورهای دیگر برایم سیاهوسفید شده بود. اما حالا …
نوشتن برام همیشه اولویت داشته. همیشه که میگم، یعنی تمامِ وقتهایی که میتونستم از جام تکون بخورم. مثل الان که ساعت ۲:۰۷ دقیقهاس و ما وارد شنبۀ هفتۀ جدید شدیم و چیزی نمونده به ساعتی که باید بکوبم و برم پادگانِ قشنگم؛ پس نوشتن برام اولویت داره. حس خوبی بهم میده. آزاد میشم انگار بعدش. …
سلام. سلامی از یک مصطفای متفاوت. مصطفایی که لبخندی بر لب ندارد، چشمانش خستهاند، کمرش خمیده و کمی دستانش درد میکند، موهایش کمتر از همیشه هستند، قلبش بیشتر از همیشه فشرده شده، وزنش رکوردش را زده، در دندانپزشکترین حالتیست که قبل از این نبوده، نورِ امیدش در کمسوترین حالتش است و همین. فکر کنم کافیست …
میدانی چرا اینجایم!؟ آنهم بعد از مدتها ننوشتن و رکود و سستی… شاید بتوانی حدس بزنی. چون دلم لک زده برای نوشتن و بعد از گذر از تمام تجربههایی که در ماههای گذشته چشیدمشان، فهمیدهام چیزی جز علایقم نمیتواند زنده نگهم دارد. شاید فکر کنی اغراق میکنم، اما اگر دست من بود، لحظهلحظۀ زندگیِ خودم …
شاید این تجربهای که هماکنون در حال تجربهاش هستم، متفاوتترین تجربۀ تمامِ ۲۷سالیست که زنده بودم و احتمالاً بخشهاییاش را زندهگی کردهام. “متفاوت” شاید بهترین کلمه برای وصف این حالوروز باشد. حالوروزی که تنهایی آن را پر کرده. نبودنِ همه. خلأ بودنِ آنهایی که قرار بود همیشه باشند. آنهایی که عهد بسته بودند و آنهایی …
نمیشد ننویسم. دقیقاً یک سال شد. یک سال از عکس بالا میگذره و نمیتونم حرفهای الانم رو نزنم. منی که مدتهاست همهچیز رو توی خودم ریختم و ننوشتم، حرف نزدم و کار خاصی نکردم. نه اینکه نخوام؛ بلکه خواستم؛ ولی نه کلمهای رو میتونستم بنویسم و نه محرم و مرهمی بود که حرف بزنم و …
روزی خواهد آمد که مینویسم. حرف میزنم. راحت. بدونِ دغدغۀ اینکه حقیقت ممکن است به مزاقِ چهار آدمِ پست خوش نیاید.
سالهای سال بود هر کسی که با من صحبت میکرد، گلهای داشت، دردی، رنجی، یا مشکلی، بعد از اینکه حرفهایش را گوش میدادم و با سؤالهای خوب از نظر خودم، بحث را به جاهای خوبی میرساندم، سعی میکردم راه حل به او ارائه کنم. یا اگر راه حلی به ذهنم نمیرسید، میگفتم من نمیتوانم. باید …
داشتم با رفیقم صحبت میکردم و میگفتم انگیزهام رو از دست میدم و متوقف میشم هی. حس میکنم نباید مسیرم این نوع سختیها رو بچشونه بهم. نمیتونم تحمل کنم بعضی سختیهای مسیرم رو. رنجهایی که فقط مربوط به من نمیشن امانم رو میبُرَن. یکم فکر کرد و کمی حرف زدیم تا رسید به این نکته …