داشتم با رفیقم صحبت میکردم و میگفتم انگیزهام رو از دست میدم و متوقف میشم هی. حس میکنم نباید مسیرم این نوع سختیها رو بچشونه بهم. نمیتونم تحمل کنم بعضی سختیهای مسیرم رو. رنجهایی که فقط مربوط به من نمیشن امانم رو میبُرَن. یکم فکر کرد و کمی حرف زدیم تا رسید به این نکته …
دوام خواهی آورد!؟ هزینههای مسیرت کولهبارت را نخواهند شکست؟ لِه نمیشوی؟ خسته چطور؟ آواره؟ گم؟ بدبخت؟ نابود؟ تنها؟ زخمی؟ خونین؟ داغون؟ متوقف؟ نمیشوی؟ بعید میدانم. تکتکِ رنجهای دنیا را تجربه خواهی کرد اگر واقعاً تصمیم بگیری زندگی کنی. اگر بخواهی درست زندگی کنی، یعنی میخواهی در دنیایی که از آب بینیِ بز ماده هم پستتر …
آری. دنبالکردن رؤیاها برایت هزینه دارد؛ هزینههایی بس سنگین. اسمش زیباست: رؤیاها و دنبالکردن. اما برایت هزینههای سنگینی خواهد داشت. فکر نکن که عزمت را جزم میکنی برای رسیدن به خواستههایت و مسیر به تو میگوید: بفررررما! نه. از این خبرها نیست که نیست. دردها خواهی کشید. از کسانی درد به سمتت شعلهور میشود که …
مدتهاست که در اینجا ننوشتهام. در صفحۀ اول منظورم است. اما بارها در لابهلای مطالبِ قدیمِ این خانۀ کوچکم نوشتهام و رهایشان کردهام تا شاید روزی نشانِ فرزندانم بدهمشان و بگویم و تعریف کنم برایشان از روزهایی که بر من گذشته؛ چه خوب و چه ناخوب! حالا، در تنهاییِ ساعت ۳:۵۹ دقیقۀ بامدادِ سومِ اردیبهشتِ …
و امان از ابهام. ابهامی که این روزها گریبانگیرم شده و حتی قلم که هیج، انگشتانم را از کیبورد برحذر میدارد و این هم هیچ، فروبردنِ کلمهای غذای روح یا همان کتاب را نیز از من سلب کرده. اما تمامِ توانم را میگذارم که بتوانم بنویسم. بتوانم ثبت کنم حال و روزی را که الان …
اما زخمهایی هستند که حتی اگر خوب هم شوند جایشان میماند؛ برای همیشه. حتی اگر بهترین داروها را مصرفی کنی، حتی اگر یک عمر هم بگذرد. حتی یکبار از ازل برویم به سمتِ ابد. میمانند. تا برای همیشه یادآوری کنند به ما که چه روزهایی داشتیم و کِه بودیم. و اما خوبیشان این است که …
آمدم که بعد از مدتها بنویسم. ساعت از ۴ صبح هم گذشته. اما چیزی در درونم من را به سمتِ نوشتن میکِشاند. اصلاً هم نمیدانم چه قرار است نوشته شود. انگار که دستِ من نیستند دستان و انگشتانم! و مینویسم و پیش میروم… خب شاید در ابتدا بد نباشد که به صورتِ نقطهای اشاره کنم …
امشب یاد حرفِ علی سریزدی عزیز افتادم؛ در راهِ برگشت از کلینیک که بودم. بین صحبتهایمان بود که پرسیدم: «چطوری مدیر عامل خوبی هستی!؟» پرسید: «چطور؟» گفتم: «اینکه بچهها راضیان ازت :)» و جوابش شاید همانلحظه به ذهنش رسید، ولی بعد از گذشت یک روز در ذهنم پخته شده بود و به عنوان یک ایدۀ …
سرم درد میکند و شدیداً خستهام. اما دوست دارم بنویسم :) بنویسم تا سفر در زمان را تجربه کنم! همان سفری که که آقامعلم در پستِ پیشنهادهایی برای وبلاگنویسی میگوید. دقیقاً مشغول خواندن همان پست بودم که پیامِ یکی از دنبالکنندگانِ سایت و اینستایم رسید: “سلام شبتون بخیر اومدم که خبرای خوب رو برسونم که …
از اولِ شب دوست دارم بنویسم. ولی نمیدانستم چی. صرفاً دوست داشتم. کمی که گذشت، دمِ درِ خوابگاه بودم و منتظرِ رسیدنِ پیکموتوریِ غذا، با زیرشلواری و گرمکن، که رفتم آنیکی اکانتِ اینستاگرامم. و چیز شد. در حینِ اینکه چیزی در درونم مردد مانده بود بینِ گریه و شوق، با موتورسوار شوخیِ ریزی کردم و …