دور افتادهایم… میون این همه شلوغی، این همه وهم، این همه سرگرمی، به کجا داریم میریم؟ این همه عجله چیه؟ چرا؟ مقصد کجاست؟ حواسمون به مسیر هست اصلاً؟ گاهی بنا بر صلاحدید خودمون، راهی رو انتخاب میکنیم و اونقدر مصّریم که این راهی که من انتخاب کردم، بهترینه. اصلاً صراط مستقیم همینه. بقیه هم، خیلیهاشون، …
داشتم به دوستم فکرمیکردم. به دستهای از دوستانم. تغییر کردهاند. یکدفعه. البته یکدفعهبودن، نمای بیرونی این تغییر محسوب میشود و در دل خود روزها و ماهها و سالها اتفاق و تصمیم کوچک را شامل میشود که من آن را خیلی وقت بعد متوجه شدم. آن هم با دیدن یک عکس، شنیدن یک جمله، دیدن یک …
در میان هایوهوی این شهر شلوغ، گاه باید تنها شد و تنها نشست و قهوهای نوشید، و کمی نوشت… کافهای در بازارچۀ قدیمی یکی از فازهای مسکونی اکباتان. با foursquare پیدایش کردم. اسمش سخت بود، آخر تلفظ درستش را هم یادم رفت بپرسم! Chalet Lounge & Bistro – البته الان که در گوگل سرچ کردم، …
بعد از ۴ سال، میتونم خودم رو در جایی ببینم که مدتها از تصوّرش شونه خالی میکردم. تصور مصطفی قائمیای که دندانپزشک شده و با روپوش سفید در درمانگاه مشغول به فعالیت درمانیست. عکس بالا رو امروز گرفتم. و اونجا بودم. نشسته بودم روی صندلی دندانپزشکی در درمانگاه. خودم بودم. این من بود که دندانهای …
نمیدونم دلیلش چیه، ولی گاهی جوری دلم میگیره و از حرکت بازمیایستم که چارهای جز خواب نمیبینم یا اونقدر فکرهای بیهوده میکنم یا کارهای تلفکنندۀ وقت انجام میدم که تهش دوباره به خواب میرسم. امروز از همون روزها بود. از صبح تا حدود ساعت ۷ شب بود که افتان و خیزان اومدم و بعدش تصمیمی …
اشتباه که کم نمیکنم! یعنی اشتباهاتم حقیقتاً زیادند. ولی گاهی، بعضی اشتباهها هستند که بعد از انجامشون، تا ساعتها و حتی روزها ذهنم درگیرشونه. این اشتباهها به نظر اتفاقات بزرگی نمیان؛ ولی انگار ریشه در باورها یا اعتقادات مهمی در من دارند که اینقدر اذیتم میکنند. امشب هم از اون شبهاست. اشتباه کوچکی که تا …
اتفاقی رسیدم به این مطلب از بلاگ سعیده. دیدم کمکم دارم از ننوشتن عاصی میشم. وقتی نمینویسم انگار هر چی درد هست، میمونه و جمع میشه و امان از آدم میبُره. نزدیک به ۵۰ روز به توصیۀ یک دوست، نوشتن “صفحات صبحگاهی” رو، که شاهین کلانتری در سایتش معرفی کرده، شروع کردهام. این اواخر خیلی …
دیدم امیرمحمد قربانی موضوعی در سایتش داره به نام خودش، خوشم اومد. در مورد رفتنش به پزشکی و روند انتخاب رشتهاش گفته. تصمیم گرفتم من هم بنویسم. در مورد خودم. در مورد اینکه چی شد که اینجا هستم الان. ترس دارم از نوشتن در این مورد. ولی دوست دارم کنار بیام با گذشتهام. یاد کتابی …
«راستی، آن کس که تفکر ندارد، به نجات نزدیکتر است تا کسی که تفکراتش را به انحراف کشیدهاند.» «آنهایی که با تفکراتی مغشوش و گرفتار حرکت میکنند، خیلی گمراهتر از آنهایی هستند که هرگز تفکراتی ندارند و کاری را آغاز نکردهاند.» این دو عبارت در کتاب “اندیشههای پنهان” از کتاب “مسئولیت و سازندگیِ” علی صفایی …
تقریباً ۲۲ سال و ۳ ماه و نیم گذشته از روزی که نوبت به من رسید تا به سیارۀ زمین برسم و مسیری رو که از انتهاش بیخبرم آغاز کنم.