با هزار بدبختی وصل شدم و سومین اینترنتی که در دسترسم بود جواب داد و این صفحه بهزور بالا آمد. ساعت ۱:۱۴ دقیقهٔ بعد از نیمهشب است. حدوداً ۲۶ ساعت قبل از ساعتی که منتظریم ببینیم رئیسجمهور یک کشور دیگر در هزاران کیلومتر آنطرفتر چه آشی برای ما پخته. شاید این آخرین کلماتی باشد که …
اونقدر ننوشتم که انگار غریبهام با این کیبورد. اونقدر روزها گذشته از آخرین باری که «دلی» نوشتم اینجا، که نمیدونم چهجوری بود از غمها و دردها و رنجها نوشتن. شاید باید به فال نیک بگیرم. شاید باید خوشبین باشم که “مگه بد شد خوشیها سرازیر شدن به این بلاگ کوچیک؟“. نمیدونم. این نمیدونم یکی از …
در این روزها، که چیزی نمانده به اتمام دهۀ سوم زندگیام و تولد سیسالگیام نزدیک است، حسّ جدیدی را تجربه کردهام و دوست دارم اینجا ثبتش کنم و از این برهۀ زندگی برایت بگویم. حسّی که جنسش نوعی حسرت است. حسرتی که “ای کاش” در درونش دارد. گرچه در ظاهر خوشی و شادمانیست، ولی باطنش …
نمیشود که همهچیز را با هم بخواهی. این دنیا اینطور کار نمیکند. اینگونه نیست که تو اراده کنی و همۀ چیزهای خوبِ دنیا را با هم بخواهی و خیلی فوریسریعانقلابی به آنها دست پیدا کنی. نه. اگر لحظهای همچون فکری به ذهنت خورد که چرا نمیشود و مگر چه میشود که بشود، بدان که داری …
در یک ویلای دنج، در استان مازندران نشستهام روی تراس. تا قبل از اینکه شبِ شب بشه، منظرۀ روبهروم دریاچهای کوچک و زیبا، ابرهایی که پایین اومدن، جنگل و کلی سرسبزی و زندگی بود. الان که شب شده، صدای جیرجیرکها، نور خونهها و ویلاها، مقداری سرما و آهنگهای هنگدرام و لایت از اسپاتیفای همراهمه. با …
امروز تولد داداشمه. علیِ عزیزم. اگر نخوام اغراق کنم، یکی از باهوشترین آدمهاییه که تا الان دیدم. قبلاً هم ازش نوشتم و گفتم که چهقدر دوستش دارم و چهقدر خفنه. ولی اینبار فرق میکنه. ازش دورم. خیلی دور. مدتهاست نتونستم ببینمش و دلم براش لک زده. برای دوتا داداشم. نه فقط علی. که برای امیرحسینِ …
اشکالی نداره مصطفی. میدونم که سختته بنویسی و الان مدتهاست در تلاشی تا چندخط از زندگیت رو اینجا ثبت کنی. ولی نمیشه. دلت و مغزت یاری نمیکنن. اشکالی نداره. در همین حد بنویسی هم کافیه: این روزها هم میگذرن. عشق کار خودش رو میکنه. خیلی از این بیچارگیهایی که درست نشدن هنوز، درست میشن؛ به …
دارم با اشک شروع میکنم به نوشتن! و به نظرم این اولین پستیست که شروعش اشک داره. همیشه یا قبلش اشک بود، یا اواسطش و یا در آخر. حالا چرا اشک؟ چون اومدم بنویسم از این روزهام، که یادِ یکی از نامههای آقامعلم به رها افتادم و رفتم خوندمش: شطرنج زندگی. و هی گریهم میگرفت. …
میدونی؟ گاهی دلم تنگ میشه. دلم تنگِ روزهای قدیمم میشه. اون روزهای قبل از ۸ خرداد ۱۴۰۰. اون روزهایی که مصطفی، کلهخرتر از همیشه بود. اون روزهایی که مصطفی با تمام قوا داشت میرفت جلو. مصطفی امیدوارتر از همیشه بود. مصطفی فقط رسیدن و تونستن رو میخواست جز اینها چیزی بلد نبود. اگر نمیتونست و …
بعد از اینهمه مدت بالاوپایین و بدبختی و سربهسنگخوردنهای فراوان و شنیدن نصیحتهای مزخرف از اهل و نااهل، میخوام یکم بنویسم از اونچیزی که حس میکنم اگه نمیتونستم توی خودم تقویتش کنم، یه آدمِ دوستنداشتنیِ بدونِ اعتماد به نفسِ داغون بودم. اون هم چیزی نیست جز: کلهخری! حالا اگه دوست داری باادبترش رو بهکار ببری، …









