و بغض؛ آن محرکی که من را کشانده به اینجا تا بنویسم. به کجا؟ به فیروزه. به همان کافهای که خاطرههای زیادی از آن دارم. کافهای که گارسونبودن را نیز به من چشاند و روزهای معدودی سفارش گرفتم و جارو زدم و ظرف شستم. کافهای که برای دورهای دیگر برایم سیاهوسفید شده بود. اما حالا …
زمان می گذرد. تنها و خسته و رنجور و مستأصل، یک منِ خالی از هر آنچه که یک فرد برای رسیدن به غایت خود نیاز دارد. نمی دانم چرا؟ ولی دوست دارم بنویسم. دوست دارم آرام شوم. یاد آن جمله در هبوط می افتم: «کاش یکباره نادانی شومی تا از خویش خلاصی یافتمی.» ولی حیف …