تصور کن سالها گذشته است و دیگر آرام شدهای و آن جنبوجوش قبل را نداری. آثار میانسالی و پیری را به چشم میبینی و دیگر چیزی نمانده تا کاملاً باورت شود که راه گریزی نیست. میخواهی هفتآسمان را بدری و طرحی نو دراندازی و نمیتوانی. نه که نخواهی، نمیتوانی… راهی نمانده و مجبوری به پذیرش. …
شگفتانگیز نه فقط از بُعدِ جذاب و خوبش، که از بعدِ دردناکش هم حتی منظورمه. چون جالبه دیگه! اینجوری که پیشبینی نمیکنی و یهویی میفتی وسطِ یه جریانی که تا دیروزش -حتی یک ساعت قبلش- داشتی میگفتی برعکسش خوبه و درسته. ولی زندگی کاری باهات میکنه که آرومآروم بفهمی رئیس کیه. و تو فقط قراره …
هرچی بزرگتر میشیم، هرچی جلوتر میریم، همهچی جدیتر و سختتر میشه. جوری که به نظر ممکن نیست براش آماده باشیم. یهویی به خودمون میایم و میبینیم که عه! دیگه فرصتی برای اونهمه کاری که حس میکردیم اولویتِ ما بوده نداریم. دیگه وقت نمیشه ورزش کنیم، وقت نیست کتاب بخونیم، وقت نیست سفر بریم، وقت نیست …