“آسمان را ببین… ابرها را میبینی که به سرعت کنار میروند؟ دیر یا زود روزهای آفتابی را جشن خواهیم گرفت، دیر یا زود مردمی روی این خاک خواهند زیست که یکدیگر را دوست خواهند داشت، یکدیگر را عاشقانه در آغوش خواهند گرفت، بیبهانه به یکدیگر لبخند خواهند زد، به هر غریبهای سلام خواهند داد؛ آن …
تقریباً ۲۲ سال و ۳ ماه و نیم گذشته از روزی که نوبت به من رسید تا به سیارۀ زمین برسم و مسیری رو که از انتهاش بیخبرم آغاز کنم.
ساعتی پیش در تلاش بودم برای استراحت در خوابگاه. ساعتم را برای ۲۰ دقیقه کوک کرده و جشمانم را بسته بودم تا خوابم ببرد. هماتاقیها بیدار بودند و مشغول صحبت؛ که آنچنان برای خوابیدنم مهم نیست. اگر خسته باشم خوابم میبرد. به این امید که خوابم میبرد همچنان دراز کشیده بودم. ولی کمکم صحبتهایشان، موسیقیهایشان، …
داشتم «آموخته های یک معلم درباره کارآفرینی» رو از شعبانعلی میخوندم، که رسیدم به مطلب زیر: دوم اینکه بخشی از ویژگیهای کارآفرینی، شخصیتی است و حتی در سنین پایین نیز برخی از این ویژگیها مشاهده میشود. بسیاری از کارآفرینها داستانهای زیادی از دستفروشی – بادکنک، فرفره، بستنی و … – در دوران کودکی دارند. بنابراین …
به معرفی دوستم، احمد، با آهنگ تاکُر از همایون شجریان آشنا شدم. تابهحال به هیچ آهنگی انقدر، احساس نیاز نکرده بودم. شعرش از مرحوم افشین یداللهیست، پزشک متخصص اعصاب و روان و ترانهسُرا. برام جالب بود که ایشون هم در پزشکی حرف واسه گفتن داشتن و هم در سرودن.
چند روز پیش مطلبی رو از کتاب “سیصدوشصتوپنج روز در صحبت قرآن” در اینجا میخوندم. به نظرم جالب رسید. مدتهاست ذهنم، متأسفانه یا خوشبختانه، همیشه به دنبال یک هدف بزرگ میگرده. هدفی که بشه در رفتن به سمت اون، لحظهلحظۀ زندگی رو، به بهترین شکل گذروند. هدفی که من رو پُر کنه. هدفی که تموم …
آخرین امیدت را نگهدار، برای خودت. برای وقتی که تنها میمانی. تو میمانی و تو. برای آن روزهایی که حرکت برایت مشکل میشود. آن روزهایی که فقط منتظری بگذرند. روزهایی که با خود میگویی آیا میرسم!؟ آیا راه را درست میروم!؟ نکند مسیر را گم کردهام… آن امید، دستآویزی میشود برایت و تو را در …
همه چیز از اتوبوس شروع شد! در راه برگشت به تهران بودم و روی صندلیهای انتهای اتوبوس نشسته بودم. بعد از مدتها به سایت آقامعلم سر زدم و چند مطلب آخرش رو که نخونده بودم، باز کردم تا یکییکی، در طول یک ساعت و اندی مسیر، بخونمشون. یادم نیست دقیقاً کدوم مطلبش بود، ولی میدونم …
بزرگ میشیم. ناگاه خودمونو وسط یه مسیر میبینم. به پاهامون نگاه میکنیم، دارن قدم برمی دارن. چشمامون به جلو، فکرمون متمرکز، دلمون محکم… یه گوشه ای از ذهنمون درگیر این میشه که خب کجا؟ این پاها کجا دارن میرن؟ فکرمون متمرکز روی چیه؟! چشمامون به کجا خیره اند؟ بالاخره لحظه ای میرسه که در برابر …




