این مطلب را دیروز صبح نوشتم و برای فکر بیشتر به پیشنویسها منتقلش کردم. دیروز روز شلوغی بود و سعی میکردم در ساعاتی که در مسیر هستم، به این پست هم فکر کنم و داخل دفترچهام ساختار کلی آن را بنویسم. در اتوبوس بودم که دستنوشتۀ جدیدی از وبلاگ خانم فرجادیکیا را خواندم: «مرثیه ای …
پیشنوشت: این مطلب را در ادامۀ «دندانپزشکی و مسیر آن (۱)» نوشتهام. پیشنهاد میکنم در ابتدا آن را مطالعه کنید. در قسمت قبلی تا انتهای سال دوم پیش رفتیم. و قبل از ترم ۵، آزمون علوم پایه را پشت سر گذاشتیم و حالا تعدادی واحد عملی، به برنامۀ ما اضافه شدهاند و قرار است درسهایی …
پیشنوشت ۱: قبلاً مطلبی را با عنوان «دندان پزشکی از زبان یک دانشجوی دندانپزشکی» نوشته بودم و توصیههایی دوستانه داشتم برای عزیزان کنکوری که شاید بد نباشد قبل از خواندن این پست، مروری روی آن داشته باشید. با توجه به کمبود منابع و نبود یک مرکز درستوحسابی برای جهتدهی دانشآموزان به سمت رشتۀ مناسب آنها، همچنین علاقۀ …
در ۳-۴ ساعت گذشته دوتا مطلب نوشتهام و بعد از رسیدن به اواخر متن، به پیشنویسهایم منتقلشان کردم. نمیدانم. دوباره حس میکنم مثل قبل شدهام. مثل قبلاً که خیلی از کارهایی که میکردم و راضی بودم از آنها برایم رنگ میباختند و من میماندم و حوضم. الان هم همینطور شده. حتی به سرم زد خیلی …
بعد از نقل مکان منزل و مستقرشدن در غرب تهران، متوجه شدیم که علاوه بر آنتندهی ضعیف همراه اول و ایرانسل، سرویسدهندههای اینترنت هم در منطقۀ ما پورت خالی ندارند. قبلاً حدود ۴ سال آسیاتک داشتیم، راضی بودیم ازش، سرعت مناسب، قیمت مناسب، اینترنت شبانۀ رایگان. بعد از تماس با شرکتهای مختلف مثل آسیاتک، شاتل …
امتحانات تموم شد و دیروز رسیدم خونه. کلی اشتیاق دارم برای شروع. شروع به عملیکردن چندتا ایده که در طول ترم به سمتشون پر میکشیدم و فقط منتظر یک آفِ چند روزه بودم. چندتا کار عقبافتاده هم دارم که به اونها هم خواهم پرداخت. نکتهای که برام در طول امتحانات جالب بود، این بود که …
چند وقتیست که ذوق برخواستن از حالت افقی را فقط در نوشتن میبینم. داشتم به دوستم میگفتم. همین امشب. صحبتهایم از جنس گلایه بود؛ آن گلایههایی که میدانم نباید با حالت غمگین بیانشان کنم و طرف مقابلم نباید متوجه استیصالم شود. ولی میگفتم که شاید خالی شوم. گفتم: دیگر لذت خاصی ندارم، جز نوشتن. نوشتن …
رکود. وصفیست که من برای بعضی از دورهها در عمرم میتوانم به کار ببرم. وقتی فشارها زیاد میشوند، عرصه بر من تنگ میشود، روزهایی که قرار است کارهایی را انجام دهم که هیچ علاقهای به آنها ندارم، این رکود است که به سراغم میآید و فرصتها و زمانم را با خود میبرد. انگار فلج میشوم. …
خیلی وقت بود که دوست داشتم من هم بتونم چند خطی دربارۀ خودم بنویسم و صفحۀ دربارۀ من رو بهروز کنم، ولی به نتیجۀ خاصی نمیرسیدم که چی بنویسم. تعریف از خود آسون به نظر میرسید. ولی وقتی به این نتیجه رسیدم که خودم رو نمیشناسم و این نشناختن شوخیبردار نیست، عقبنشینی کردم و گفتم …
یکی از دوستانم هست که هر وقت مشکل حلنشدنیای رو میبرم پیشش و از سختی و رنج گلایه میکنم، یا چندتا راهکار میذاره جلوی پام یا میگه: “درست میشه.” این جمله رو برای بار اول که شنیدم به نظرم یه جور شونه خالیکردن اومد. ولی یکم بهش فکر کردم. دیدم که نه اون دوستم اهل شونه …









