امشب که رفته بودم توی کافهٔ قدیمی شهرمون، فیروزه؛ که روزهایی در اونجا کار کرده بودم به عنوان گارسون، و بعدش طبق روال قدیمها رفتم کتابفروشی گارسه، دلم هوای قدیمها رو کرد. قدیمهایی که زندگی روی دور تند نبود. حس میکنم علاوه بر شرایط افتضاح مملکت و جبر جغرافیا، گذر زمان هم آرامآرام سریعتر میشود …
