برنامههام رو داشتم پر و پرتر میکردم و داشتم فکر میکردم برای خودم توی اینستا داشتم گشت میزدم و ذهنم رو آزاد گذاشته بودم و فکر میکردم، که یهو یه ویدئو از رضاپیشرو پلی شد… هنوز هم رو روی ریپیته. دارم میشنومش و نگاهش میکنم. و یهو دلم خواست بنویسم. بیام و اینجا بنویسم. میدونی؟ نوشتن برام سختتر شده از قبل. خیلی سختتر. نه اینکه آدم محافظهکارتری شده باشم. نه. که از خیلی از سدهای زندگیم گذشتم و الان که اینجا نشستم، روزهای سختی رو گذرونم و میتونم با فکری آزادتر بنویسم.
اینکه نمیتونم زیاد بنویسم بیشتر به این خاطره که شلوووغ شدم. شلوغ شدم برای رسیدن به هدفهایی که تو ذهنم داشتم و دارم. البته نه اینکه فقط منی که اینهمه دم از رؤیاها و هدفها میزدم شلوغ شده باشم. نه. همه شلوغتر از قبل شدن.
چرا؟
چون باید صدها برابر قدیم بدویم تا برسیم به حداقلیهای لازم برای زندگی. اقتصاد نابود شده و از اولین روزهایی که این وبلاگ رو شروع کردم به نوشتن، قیمت همهچی، بیش از ۱۰۰ برابر شده قیمتش. و طبیعیه که شلوغ باشیم.
حتی رؤیاها هم دیگه جای خاصی در روتین زندگیمون ندارن و شاید بیشتر به معنی لغوی رؤیا نزدیک شده باشن.
نمیدونم.
بگذریم.
حس نوشتن پیدا کردم به این خاطر که حس کردم چقدر سریع دارن روزها میگذرن و تا چشم به هم بزنم، سنم جوری شده که دیگه نمیتونم خیلی امیدی به تغییرات بزرگ در زندگیم یا زندگی اطرافیانم داشته باشم.
و الان یاد فایل صوتی «مرگ» از آقامعلمم افتادم. پلیش کردم. اینجا هم میذارم برات:
داره میگه:
آنچه برای خود کردم، سهم تو خواهد بود. اما آنچه برای دیگران کردم، سهم من خواهد بود؛ میراثی که جاودانهام خواهد کرد.
و چه زیبا…
کاش من هم بتونم این رو زندگی کنم…
کاش.
پینوشت ۱: عکس بالا، جلسهٔ امروز من با اعضای جدید تیم آکادمی قاف هست که در حال آمادهشدن برای اولین کورس هیبرید ایمپلنت ایران بودیم و هستیم. (دکتر ستایش عظیمی، دکتر امیر یکتا، دکتر محمد آقاجانی)
پینوشت ۲: [خطاب به خودم:] برو جلو. مسیرت درسته. تقریباً همین مسیر رو داری میری. فقط بیشتر حواست باشه بهش :)



