از این جنگ هم خواهیم گذشت… | برای پارسا هوپفول :)

جنگ انتهای سال ۱۴۰۴

با هزار بدبختی وصل شدم و سومین اینترنتی که در دسترسم بود جواب داد و این صفحه به‌زور بالا آمد. ساعت ۱:۱۴ دقیقهٔ بعد از نیمه‌شب است. حدوداً ۲۶ ساعت قبل از ساعتی که منتظریم ببینیم رئیس‌جمهور یک کشور دیگر در هزاران کیلومتر آن‌طرف‌تر چه آشی برای ما پخته. شاید این آخرین کلماتی باشد که می‌نویسم؛ نه فقط از بابت زنده‌ماندن، که از بابت نداشتن برق و اینترانت!

در هر حال وسط جنگیم. جنگی که انتخاب ما نبود. آماده‌اش هم نبودیم. اصلاً مگر یک فرد عادی در زندگیِ عادی‌اش دل‌ش می‌خواهد که برای جنگ آماده شود؟ نمی‌دانم. حداقل‌ش در مورد من این‌گونه هست که نمی‌خواستم.
تنها چیزی که می‌خواستم زندگی بود. در معنای واقعی کلمه‌اش.
ولی از یک‌جایی به بعد دریغ شد از من.
من که مهم نیستم. از خیلی‌های‌مان.
به قول نامجو، ما زادهٔ آسیا هستیم و درگیر جبر جغرافیایی.
نه راه پس داریم و نه راه پیش.
گیر افتاده‌ایم.
عمری محدود داریم و تا آمدیم به خودمان بیاییم و ذره‌ای زندگی کنیم، نگذاشتند.
نه فقط جنگ‌طلبان که خیلی‌خیلی قبل‌تر از آن.
خودم را می‌گویم.
البته شاید تو هم مثل من تجربهٔ مشابهی داشته باشی.
این‌که از یک‌جایی به بعد، خانه‌ات، دیگر خانهٔ تو نباشد.

ولش کن.
بارها خواستم از رنج‌های عمیقم، از ریشه‌های رنج‌های عمیقم این‌جا بنویسم و بیخیال شدم.
ولی
دوستان نزدیکم می‌دانند.
می‌دانند که من برای داشتن کم‌ترین چیزها در زندگی‌ام نیز جنگیده‌ام.
دویده‌ام.
سینه‌خیز رفته‌ام.
از موانع گذشته‌ام.
در میدان‌های زیادی خونین و مالین شده‌ام.
حتی همین الان که دکمه‌های این کیبورد زیبا (!) را می‌فشرم، بغض گلویم را می‌فشارد و “غم” می‌خواهد من را از عمقِ قلبم به سطح بیاورد و من را بیخیال نوشتن کند.

بیخیال.
شاید هم نه.
باید بنویسم.
شاید بخشی‌اش را در این‌جا و بخشی را در دفترم.

باید به غم‌ها و ریشه‌های‌شان بیش از این بپردازم.
که گریبان‌م را هیچ‌وقت ول نکرده‌اند.
انگار همیشه در کوله‌ای بسیار حجیم و سنگین و لبالب پر، در پشتم سنگینی می‌کنند.

شاید همین بار باعث صحبت‌های دیشب دو متخصص ارتوپد و طب‌فیزیکی شدند.
شاید این کولهٔ مزخرفِ تحمیل‌شده و انتخاب‌نشده، عکس‌های MRI دیروزم را پردرد کرده‌اند.
شاید این غمی که تا می‌آیم سراغ‌ش بروم، از آن فرار می‌کنم، باعث شده خسسسسسسسسته شوم.

منی که این‌همه جنگجو بودم.
منی که همیشه ادامه می‌دادم.
منی که نهایتِ زمین‌گیرشدنم با ضربات مهلکِ این زندگی، همیشه در حد یکی‌دو روز بود.

خسته شده‌ام.
البته که اگر هیچ‌کدام از توده‌های سیاهِ درون کوله‌ام هم نبود، باز هم با این شرایطی که در آن زندگی می‌کنیم، خسته‌شدن طبیعی بود.

خسته‌ام و دلم می‌خواهد بنویسم.
دلم می‌خواهد در غم‌هایم غلت بزنم و بیابم ریشه‌های‌شان را.
بیابم و تاروپودشان را بشناسم و مرتب‌شان کنم و رهایشان کنم.

شاید این‌گونه خوب شوم.
خوبِ خوب.

نمی‌دانم.
مثل همیشه.
مثل هربار که غم سراغم آمده و من را کشانده به سمت این وبلاگ هنوز نمی‌دانم چگونه سرِ پاست! (چون پشتیبانی هاستینگ اخیراً گفت که هاست داون شده.)

***

البته نیت‌م از شروع این نوشته این بود که پاسخی، هرچند کوچک، بدهم به پارسا. پارسایی که در یکی از اردوهای جهادیِ قدیم (که روزها، خوش بودند و ما، ساده) شناختم‌ش و همان‌موقع‌ها مثل آی‌دی اینستاگرام‌ش نام‌ش را نوشتم: پارسا hopeful.

پارسا پیام داده بود که “چه برنامه‌ای پیشنهاد می‌کنی تا پایان جنگ؟”.
و در پاسخ‌ش نوشتم که “به‌زودی می‌گم.”.

ولی از آن روز، خیلی گذشته.
من نه‌تنها توانِ پیشنهاد نداشتم، که حتی تکه‌های خودم را هم از کفِ زمین از ۱۸ دی‌ماه جمع نکرده بودم.
هنوز هم نکرده‌ام.
۱۸ دی‌ماه، از صبح، دومین کورس دنتال‌مارکتینگ ایران در کنگرهٔ ابریشم قم استارت خورد و من در خدمت تعداد زیادی از همکارانم بودم که هر کدام از شهرهای مختلفی قدم‌رنجه کرده بودند و آمده بودند تا مسیر جذابی را با هم شروع کنیم.

که هم تو می‌دانی و هم من.
چه مسیری؟ چه جذابیتی؟

انگار چیزی در آن ۱۸اُم، از صبح‌ش در من سنگینی می‌کرد. یا شاید بهانه می‌آورم. نمی‌دانم.
در هر حال، برای من ۱۸ دی‌ماه، ناخوشی‌اش، از صبح شروع شد و بعدش دیگر تمام نشد.

من حتی صبح روز بعد نمی‌توانستم از همکارانم اطلاع بگیرم که آیا سالم به محل زندگی‌شان رسیده‌اند یا نه.

و بوم.

انگار هزاران‌بار کشته شدم.

و خسته‌ام.

خسته.

حسابی خسته.

ولی زندگی جریان دارد و حتی با ظلم بی‌پایان هم ادامه می‌یابد.
ما که باشیم که خسته باشیم!؟
یا همراه می‌شویم با این جریان، یا متروکه می‌شویم.

***

می‌بینی!؟
هنوز هم نمی‌دانم جواب پارسا را چه بدهم!

چرا؟
چون نمی‌دانم.

حق داریم که ندانیم.
ما آمادهٔ این‌همه بدبختی در طول این زندگی کوتاه‌مان نبودیم.

کمرم هم نمی‌گذارد خیلی در حالت نشسته بمانم. همان تابوره و درمان‌هایی که معلوم نیست به چه امیدی شروع‌شان کرده‌ایم، برای درد کمرم کافی هستند!

ولی…

پارسا.
ورزش کن.

این شاید بهترین پیشنهادی باشد که می‌توانم به تو بدهم.

چون علاوه بر این‌که من و تو نیاز داریم که سلامت بمانیم تا روزهای (احتمالیِ) خوب بعد از جنگ را ببینیم،
نیاز داریم تا دقایقی دور شویم از بحبوحهٔ خبرهای بی‌سروتهِ این‌روزها؛ بلکه ذهن‌مان باز شود و پیشنهادهایی بهتر برای وقت‌های خالی و بلاتکلیف ما بیابد.

همین.

ساعت شده ۲:۱۰ و من بروم بخوابم که فردا به بیماری وقت داده‌ایم که با امیدبه‌زندگی بسیار در این شرایط، دل‌ش سینوس‌لیفت اُپن خواسته!

سال نواَت مبارک و وقتت بخیر.

دیدگاه ها

    1. نویسنده
      پست
      مصطفی قائمی

      سلام بر خانوم فاطمه
      خوشحال شدم دیدم پیامت رو و ممنونم که سر م‌زنی به اینجا :)
      ایشالا به سلامتی می‌گذرونیم این روزها رو…

  1. فاطمه

    راستی!
    خوشحالم از این‌که هنوزم اینجا می‌نویسی
    شاید خیلی وقتا چیزی ننویسم، اما همیشه می‌خونم اینجا رو

  2. زهرا ترابی نوین

    سلام
    ممنون آقای دکتر
    خیلی خوشحال شدم از این که بازم نوشتید:))

    باشد که این شرایط تموم بشه و بعد ها بیایم و بگیم خداروشکر که اون شرایط هم تموم شد

  3. Yekta

    سلام دکتر ، مرسی که نوشتید:)
    بعدا میفهمیم چرا زندگی کردن رو به این شیوه انتخاب کردیم ، همون تصمیمات عالم ذر رو میگم :) حتما ارزش داشت که اومدیم ،،

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *